۲۰۰۹/۶/۲۹

دفتر مقش جدید

دفتر مقش جدید برداشته ام.
اینجا هستم.
همین

۲۰۰۹/۶/۲۸

"تست کنکور"

) اگر رئیس جمهور شوید دوست دارید با چه عنوانی صدایتان بزنیم؟
- داماد لرستان
- شوهر عروس آذربایجان.
- پدر زن سیستان
- رستم دستان
به نقل از نشریه "تقلب سبز"

۲۰۰۹/۶/۲۴

اینکه با تمام وجود درک کنی"بابا نان داد"




دارم به بادکنک های بزرگی فکر می کنم که این روزها همه ی شهر را گرفته اند. چقدر زیبا و چقدر خطرناک. ترکیدنشان هیچ وقت از خاطره عابران این شهر پاک نمی شود. و از وجودشان تنها یک تکه پلاستیک چروکید می ماند. و چه دردناک...! بادکنک بودن را دوست ندارم. ترجیح می دهم همین کلاس اولی بمانم. درک کردن " بابا نان داد " با تمام وجود می ارزد به گفتن کلماتی که نمی فهمی اش و صرفا تلاشی است برای بزرگ جلوه دادن خودت.

۲۰۰۹/۶/۱۹

مهم اینه که من حرف دلم رو بزنم




hdk v,cih odgd o,aphgl. odgd . fhghovi j,d d; hjthr lil sil nhajl. hdk odgd fvhdl o,aphg ;kkni f,n. iv]kn h'v l,tr il kld andl. lk ]dc fh hvca jvd vh fnsj Hlvvni f,nl.



جایی خوانده بودم که هیچ کس تا به حال نتوانسته از خاطرات داوینچی سر در آورد. من هم یک فایل پر از خاطراتی دارم که خواندنش فقط برای خودم امکان پذیر است. شاید سالها بعد کسی توی وبلاگش بنویسد "جایی خوانده بودم که هیچ کس تا به حال نتوانسته از خاطرات زهرا کاردانی سر در آورد.

۲۰۰۹/۵/۲۴

منم خیلـــی رمـّان دوس دارم...!




اِ خانـــوم شما هم رمّان می خونین؟؟ منم خیلـــی رمـّان دوس دارم. همیشه به دوستم میگم خدا کنه زود تر این امتحانای خاک بر سر تموم شن، من برم یه دلی از عذا درآرم. حالا چی هست این کتابی که می خونین؟
کتاب را از میان دست هام قاپید. راستش جلد کتاب خیلی برایم مهم است." چند روایت معتبر"ِ مصطفی مستورم بعد از پنج- شش سال هنوز به همان نویی است که روز اول بود. کتاب را نیم ورقی زد و داد دستم.
" آره داشتم می گفتم. منم رمــّان خیلی دوس دارم. شما هم خیلی کتاب می خونین؟ منظورم فقط رمــّان نیس ها! مثلا کتابای روانشناسی و اینا... البته من بیشتر رمــّان می خونم. مخصوصا کتابای نسرین ثامنی...! وای معرکه ان!"
آمدم بگویم هر چند تا رمــّان که می خواند، یک دانه اش را گره بدهد. امّا رفته بود. جلد کتابم پر شده بود از رد انگشتان و کرم ضد آفتاب یک دانشجوی فوق لیسانس حقوق!


۲۰۰۹/۵/۲۱

"این چه لفظی رکیکی بود که به کتاب پرفروش من نسبت دادی؟"


اگر از آن دسته از آدم هایی هستید که وقتی می شنوند کتابی خوب به بازار آمده آنقدر صبر می کنند که همه آنرا بخرند و بخوانند و بعد از آنها قرض بگیرند. پیشنهاد می کنم ایندفعه دست از این سنت حسنه تان بردارید و کمی سر آن کیسه ی مبارک را شل کنید. کافه پیانو به خریدن اش می ارزد.
کافی من- شخصیت اول داستان- استاد استخراج آدم های آنتیک و خاک خورده از گوشه ی خانه های نور به خود ندیده، عاشق تعریف از آدم هایی که اکثر ما آنها را با صفات خوبی نمی شناسیم و استاد معرفی یک به ظاهر "خل و چل" و " بی کاره" به "آدمی خاص و دوست داشتنی که هات چاکلت دوست دارد و می گذارد بند کفش هایش زیر دست و پای آدم ها رها باشد" است. عاشق آدم هایی ست که به هر دلیل موجه یا غیر موجهی سالهاست که ما از کنارشان هم به اکراه رد می شویم. راحتتان کنم. انگار از هیچ کس نفرتی در دل ندارد. مگر مرد هایی که با وجود زن و بچه می روند دنبال یک زن دیگر.
لحن نویسنده آنقدر سبک و خودمانی ست که گه گاه حس می کنی نشسته ای رو به روی یک دوست نسبتا صمیمی و رله- از آنها که وسط صحبت هایشان چند تا فحش آبدار ضمیمه دارند- و او هی حرف می زند و تو دلت نمی آید یک دم حرفش را قطع کنی. صرف نظر از چند فحشی که چشم و گوشت را باز می کند، این وسط ضرری متوجه ات نمی شود.
می نشینی رو به رویش و این وسط گاهی حالت از حرف هایش به هم می خورد. حتی گاهی دلت می خواهد با همان وصفی که خودش گفت روی لباسش بالا بیاوری. بس که بعضی اوقات زیادی بی شعور می شود. و گاهی بعضی کارهایش- همان هایی که گنده تر از او عرضه انجامش را ندارند- حسابی مهرش را توی دلت می اندازد.
کافی من یک انسان معمولی است که توی همین روزها زندگی می کند. نه از آن شخصیت های تخیلی که توی اکثر داستان های ایرانی می توانی پیدا کنی. یک انسان معمولی که فکر می کند. فحش می دهد. دلش می گیرد. حرص می خورد. شیطنت می کند. کافی من یک انسان معمولی است که توی همین روزها زندگی می کند. نه از آن شخصیت های تخیلی که توی اکثر داستان های ایرانی می توانی پیدا کنی. یک انسان معمولی که فکر می کند. فحش می دهد. دلش می گیرد. حرص می خورد. شیطنت می کند. می دانید چه می گویم؟ نویسنده اش زور نمی زند که حرفی روشن فکری زده باشد. فرهاد جعفری از آن دسته از آن دسته نویسنده ها نیست که داستان می نویسند و می نشینند کنار تا به خواننده ای که ده بار یک پاراگراف را خوانده و هیچ دستگیرش نشده، می خندند. داستانی نوشته است که هر خواننده را به دنبال خود می کشد. و کمتر کسی را دیده ام که از کافه پیانو بد بگویند.
یادم می آید آخرین باری که از خواندن یک رمان ایرانی به وجد آمده بودم کمتر از یکسال پیش بود. فورا دست به کار شدم و برای نویسنده اش نامه ای نوشتم. جایتان خالی هنوز که هنوز است حتی یک تشکر خشک و خالی از جناب نویسنده ی فرهیخته اش دریافت نکرده ام. راستش کافه پیانو برای من مثل اهرمی بود که کمک کرد تا بنویسم. فرهاد جعفری را که دیدم به او دقیقا همین جمله را گفتم: "کافه پیانو مرا راه انداخت". و مطمئنم که توی دلش نگفت" عجب دختر احمقی! این چه لفظی رکیکی بود که به کتاب پرفروش من نسبت دادی؟"
تنها ایرادی که من توی داستان دیدم وجود شکل و کاراکتر زن است. در کافه پیانو هم مثل همه ی داستان های ایرانی زن موجودی است زیبا که از درصد اندکی از هوش بهره می برد. من گشته ام. توی تمام رمان های ایرانی تنها زن زشت همان "نیم تاج" در " بامداد خمار" است. که به بیماری آبله دچار بود.
همه ی اینها را گفتم که بگویم "کافه پیانو" فارغ از هر گنده گویی و خیال پردازی داستان شیرینی را حکایت می کند که به خواندنش می ارزد. و تنها کتابی ست که دوبار خواندمش.

۲۰۰۹/۵/۶

من از ظرف شستن به اندازه ی روزهای آفتابی متنفرم



پدر بزرگ می پرسد که هنوزفلان جا کار می کنم یا نه. یکبار دیگر هم این سوال را پرسیده بود. چند وقتی می شود که دچار حواس پرتی شده است. می گویم نه. سرش را پایین می اندازد و روی زیر شلواری اش، شلوار چند پیله ی زیتونی اش را می پوشد و می گوید که کاش همان جا خودم را جا می انداختم. چه می داند که دیگر خیلی چیزها به راحتی گذشته نست.
یکی از دوستانم زنگ زده و شاکی است که چرا اس ام اس اش ر ا جواب نداده ام و چقدر بی معرفت شده ام و مگر کجای دنیا را گرفته ام که اینهمه خودم را … چه می داند که دیگر خیلی چیزها به راحتی گذشته نیست. چه می داند که شارژ ندارم و پس از مدتی دست توی جیب خود داشتن رویم نمی شود به بابایم بگویم پول می خواهم.
هنوز از خواب بیدار شده و نشده ام که مادرم از توی آشپزخانه می گوید ظرف های دیشب دست مرا می بوسند!! چه می داند که دیگر خیلی چیزها به راحتی گذشته نیست. که شارژ ندارم و پس از مدتی دست توی جیب خود داشتن رویم نمی شود به بابایم بگویم پول می خواهم. که از ظرف شستن به اندازه ی روزهای آفتابی متنفرم و آغاز روز با کاری که از آن بیزارم چقدر می تواند برایم زجر آور باشد.
دلم بد جور گرفته. زنگ می زنم به هانیه محض درد دل. بر نمی دارد. اس ام اس می زنم. یک ساعت بعد جواب می دهد که حالا اس ام اسم را دیده است. چه می داند که دیگر خیلی چیزها به راحتی گذشته نیست. که شارژ ندارم و پس از مدتی دست توی جیب خود داشتن رویم نمی شود به بابایم بگویم پول می خواهم. که من از ظرف شستن به اندازه ی روزهای آفتابی متنفرم و آغاز روز با کاری که از آن بیزارم چقدر می تواند برایم زجر آور بوده باشد. که چیزی توی گلویم دارم که نمی گذارد نفس بکشم. و اینکه بعد از چهار سال رفاقت، برای اولین بار به صحبت کردن با او بدجوری احتیاج دارم.
یکی از دوستان عکاسم دوان دوان - همان با چه ذوقی - زنگ می زند که بگوید فلان خطِ فلان نوشته ام توی وبلاگ خیلی خوب است. هرچه می کنم یادم نمی آید که همچین نوشته ای داشته ام. می پرسم که مطمئن است که این نوشته را توی "مقش شب" خوانده است. مطمئن است. تشکر می کنم و می روم ببینم که چنین نوشته ای داشته ام یا نه. رفتم . دیدم. داشتم. چقدر پیش خودش خندیده است، خدا می داند. چه می داند که دیگر خیلی چیزها به راحتی گذشته نیست. که شارژ ندارم و پس از مدتی دست توی جیب خود داشتن رویم نمی شود به بابایم بگویم پول می خواهم. که من از ظرف شستن به اندازه ی روزهای آفتابی متنفرم و آغاز روز با کاری که از آن بیزارم چقدر می تواند برایم زجر آور بوده باشد. که چیزی توی گلویم دارم که نمی گذارد نفس بکشم. و اینکه بعد از چهار سال رفاقت برای اولین بار به صحبت کردن با هانیه احتیاج دارم.
"راستی! چه کسی باور می کند آن هنگامِ تو را آن هنگام که آن هنگامی نداشته است"
***
چند وقتی نخواهم بود. نبودم را چو بودم، تحمل کنید.

۲۰۰۹/۴/۲۶

اولین قطره باران کجا فرود می آید






مادر بزرگ را
خوب یادم هست.
توی آشپزخانه،
وقت پختن کباب دیگی،
آواز می خواند!
و ریحان می شست.
تصور کن!
چه طعمی داشت
کباب و آواز مادر بزرگ
و ریحان...
طعمش،
پای دندانهای شیری ام بود.

دست هایش بوی بهشت می داد
و هر وقت می گفتم
باور نمی کرد
که بوی بهشت را
ادراک کرده باشم.
می خندید
و دست می گذاشت
روی موهایم
و توی گوش مادر
چیزهایی می گفت
و باز می خندید
چه بویی داشت بهشت...

اشتباه نمی کردم
مادربزرگ بوی بهشت می داد
اما چه کسی
حرف های یک کودک پنج ساله را
باور داشت
مادر بزرگ بوی بهشت می داد
دست هایش
موهایش
سنگ قبرش
و حتی مادری
که برایم به یادگار گذاشت
***
اولین قطره باران
به شیشه ی آشپزخانه ی مادربزرگ می خورد.

۲۰۰۹/۳/۱۴

مادرم قديم ها از قولش گفته بود هر كه اسم مرا بشنود و صلوات نفرستد بر من جفا كرده است. و من كه معني جفا را نمي دانستم از ترسم هر بار كه به نام مي خواندمش پشت بندش صلوات مي فرستادم. مثلا به خاطر دارم روزي را كه از مادرم پرسيدم: مــامــان! حضرت محمد اللهم صل علي محمد و آل محمد كي به دنيا اومدن؟" هربار كه صلواتي فرستاده مي شد خيال من آسوده بود. بچه بودم. فكر مي كردم همه ي جفاي دنيا همانا صلوات نفرستادن است. نمي دانستم كه هر روز توي همين خيابان هاي شهر من چه جفا ها كه در حقش صورت نمي گيرد.
خوش به حال كسي كه خدا از همه بيشتر دوستش داشت. خوش به حال ما. با همه ي حال بدي كه داريم...!

۲۰۰۹/۳/۶

براي اكسير، كيميا خاتون و دلارام

زمستان كه مي شود. برف كه مي بارد. ليز خوردنت يك شانس است براي تو. كه فراموش نكني. تو نعمتي داري به نام "راه رفتن".


همين!

۲۰۰۹/۲/۲۸

شب است!


شب است. تاكسي بين سرعت گير هاي خيابان هي بالا و پايين مي رود. شب است و سرد و شيشه ي تاكسي با همه ي بالا بودنش نمي تواند از ورود سرما جلوگيري كند. محمد بين راننده و مردي غريبه كز كرده است آن جلو . من اين عقب بين فاطي و زني غريبه دارم به اين فكر مي كنم كه اگر مرد بودم يك شب تا صبح قبح خيابان را براي خودم مي شكستم. زن، تنها بود كه سوار شد. تنها بود و ته چهره اش چيزي مثل ترس يا شايد هم تنهايي موج ميزد. هنوز چند متري از مبدا دور نشده ايم. تلفن‌اش زنگ مي خورد. پلك هاي راننده توي آينه هي به هم نزديك مي شوند. زن توي گوشي اش مي گويد كه خودش مي آيد و بدون خداحافظي گوشي را مي بندد. محمد توي گوش مرد غريبه چيزهايي مي گويد. تاكسي بين سرعت گيرهاي خيابان هي بالا و پايين مي شود. زن خيره مانده است روي چيزهايي توي خيابان و هي فين فين مي كند. فاطي نيم نگاهي مي اندازد به زن. پلك هاي راننده توي آينه هي به هم نزديك و دور مي‌شوند. محمد توي گوش مرد غريبه حرفش را كش مي دهد. زن فين فين مي كند. فكر مي كنم اگر مرد بودم يك شب از خانه مان پياده مي رفتم تا حرم. نزديك است كه برويم توي جدول كنار خياباني كه پر از سرعت گير است. راننده چشمهايش را تا جايي كه مي تواند باز مي كند. محمد حرفش را توي گوش مرد بريده است و هر دو خيره مانده اند به راننده. زن فين فين مي كند. مانده ام كه دستمالي كه توي كيفم دارم را به او بدهم يا بگذارم فكر كند كه ما هيچ نمي فهميم از گريه كردنش. سرد است. و شب از شيشه هايي كه با تمام وجود بالا نگه داشته شده اند مي زند توي تاكسي كه بين سرعت گيرهاي خيابان بالاو پايين مي شود. سرعت گيري چشم هاي راننده را كاملا باز مي كند. اين دفعه محمد گوشش اجاره ي مرد غريبه شده است. زن فين فين مي كند و با دست گوشه هاي چشمش را پاك ميكند. فاطي خيره مانده روي بيلبوردي كنار خيابان. راننده چشمهايش هي باز و بسته ميشود. تلاشم براي بيدار كردنش با يك سرفه ي جانانه بي نتيجه است. زن فين فين مي كند. فكر ميكنم قديم ها يك سرفه چه توجهي كه جلب نمي كرد. عجب داستان تلخي است اين عادت. محمد و مرد ساكت شده اند. دستم را مي‌كنم توي كيفم و دستمال را پيدا مي كنم. دلم را ميزنم به دريا و مي گيرم طرف اش. نگاهش مي ماسد روي دستمال و با كمال ميل مي‌گيرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش. نگاهش كه روي دستمال بود ديدم كه چشمايش سرخ شده از گريه. تشكر ميكند. گرم تر از آنكه فكر ميكردم. راننده پلك هايش توي آينه هي به هم نزديك مي شوند. شب است و سرما مي زند توي استخوانت انگار!

۲۰۰۹/۲/۲۵

"خوش به حال من "



تا به حال حرفي يا باري داشته ايد كه نتوانيد هيچ كجا زمين اش بگذاريد؟ و سنگيني كند روي دوشتان؟ و دنبال دوستي هم زباني، عابري بگرديد كه يواشكي بگذاريد دم گوشش دهانتان را و بگوييد هر آنچه كه در دل داريد. و او هيچ نپرسد و لبخند پاك نشود از لبش و ابروهايش گره نخورد در هم و دفعه ي بعد كه ديدتان باز هم لبخند بزند. خلاصه كه يك دوست با ظرفيت . از آنها كه اگر به حساب مشغله يا بي معرفتي اگر دير از او ياد كرديد گله اي نكند و باز هم گوش شنيدن ناگفتني هايتان باشد. مثل يك صندوقچه ي اسرار.
خوش به حال من. خوش به حال من و دلتان بسوزد. كه من يك دانه از اين دوستهاي با مرام دارم. كه هر وقت چيزي، كسي، حرفي توي گلويم گير كرده مي‌روم خانه‌اش. مي نشينم رو به رويش و مي‌گويم هرچه كه دارم توي سينه ام را. دوستم فقط گوش مي دهد. و چقدر دوست داشتني اند اين دوستاني كه فقط گوش مي دهند. دوستم فقط گوش مي دهد. من مي گويم و مي گذارم زمين هر باري را كه با خودم هر روز برده ام تا خانه ي بابا بزرگ تا كلاس زبان تا سوپر سر كوچه. مي گذارم زمين و كمرم را كمي مايل مي كنم به عقب تا صدايي از پيچ و مهره هايش درآيد و از ته دل مي گويم:" آخيش!". و بلند مي شوم مي روم تا اينكه دوباره كاسه ي ناگفتني هايم پر شود. خوش به حال من كه دوستي دارم كه دوست همه است و خانه اي دارد كه از همه ي خانه هاي شهر قشنگ تر است.
دوستم را خيلي دوست دارم. و هروقتكه اسمش مي آيد چيزي مثل حس غرور از داشتن اين چنين دوستي توي رگ هايم مي جوشد. و خودش هم مي داند كه كلي شرمنده اش هستم كه يك روز مثل بچه ي آدم نيامده ام خانه اش و ننشسته ام رو به رويش و عين خودش لبخند نزده ام.


" رفتنت ات را جشن گرفته ايم! "


همين ديروز رفتي. همين ديروز رفتي و انگار پشت سرت را هم نگاه نكردي. حالا نشسته اي بالاي آن ابر و خيره شده اي به چه؟ مي خندي؟ من تو را دوباره خواهم ديد كه بگويمت از خاطرات روزهاي رفتنت؟ و با هم روي زمين غش كنيم از خنده. و تو آن دست بزرگ ات را بگذاري پشت من و به طعنه بپرسي بالاخره منَوَرالفكر شدم يا نه. آرزوي ديدنت گاهي چه كار ها كه با من نمي كند. فقط خواستم بگويم كه به خواب مادرم بيا. سخت دل تنگ توست. آخرين چهره اي كه از تو ديدم بين دنيايي پنبه بودي و پارچه اي كه رويش يك عالمه نوشته داشت. قبل از آنكه بروي در آغوش آن مرد و او بگذارتت در آغوش خاك را مي گويم. مادرم را ديدي بالاي سرت؟ راستش را بگو چقدر خنديدي؟ به ما. به من كه همان طور بهت زده ايستاده بودم بالاي سرت و فكر مي كردم كه بالاخره خانه دار شدي. طبقه ي دوم يك آپارتمان سه طبقه! سالگرد رفتنت همين روزهاست. برايت جشن گرفته ايم. خوشحاليم كه خوشحالي!

۲۰۰۹/۲/۱۲

" هپي يور ولنتاين "




مي روم. به مقصدي كه خودم هم نمي دانم كجاست. راه مي روم و مي گذرم از كنار آدم هايي كه حاضرم قسم بخورم آنها هم نمي دانند رو به كدام قبله اند. راه مي روم و گاهي اوقات خيره مي شوم به بخاري كه از دهان هم سفرانم بيرون مي ريزد. و خيره مي شوم به زن هايي كه پشت ويترين مغازه ها و بين كاغذ هاي حراج 30% ، به به و چه چه شان به راه است و فكر مي كنم 100 سال پيش چه چيزي يك زن را تا اين حد خوشحال مي كرد. نگاه مي كنم به مردهايي كه منتظر زن ها سيگار مي كشند و اين پا و آن پا مي كنند و بچه هاي ايس پك به دستي كه بين همان كاغذ هاي حراج و بروشور هاي تبليغاتي و دود سيگار بزرگ مي شوند. و فكر مي كنم كه ما، نسل نمي‌دانم چندمي ها نسبت به اين بچه هاي نسل نمي دانم چندمي‌هاي + 1 خيلي خوشبختيم.
مثلا آمده ام خريد. اما راستش توي اين بازار شلوغ و اين ويترين ها رنگارنگ نمي دانم كدام قشنگ است و كدام نيست. مانده ام. و با خودم مي گويم زماني نسبتا دور براي زيبايي تعريفي وجود داشت. راه مي روم و گير مي‌كنم بين دو دستي كه تابيده شده اند دور هم و از همه ي دنيا و زندگي مشترك، همين دست در دست بودن توي خيابان را يادگرفته اند. و خيره مي شوم توي ويترين مغازه هايي كه از در و ديوارشان " آي لاو يو" مي ريزد و " هپي ولنتاين" و خرس‌هاي قهوه‌اي پشمالو. كه يك هو دستي و كاغذي گرفته مي شود طرفم. از همين تراكت هاي ايرانسل است. مي گيرم و زير لب مي گويم اين هم هديه ي ولنتاين من.
گه گاه نگاهي مي اندازم به عابراني كه پياده رو شده خانه شان. يكي شان جلوي كسي را مي گيرد و مي گويد كه مريض است و بي‌خانمان و چند تا بچه كوچك دارد و هيچ سرپرستي ندارد. زير لب مي گويم ولنتاين بر تو هم مبارك، عابر شبهاي سرد شهر من.
همچنان مي رويم. به مقصدي كه خودمان هم نمي دانيم كجاست...

۲۰۰۹/۲/۷

"بيدار شده‌ام"

بيدار شده ام. از وقتي سشوار جديد خريده ايم و محمد زودتر مي‌رود سركار، زود تر بيدار مي شوم. بيدار شده‌ام. محمد ايستاده است جلوي ميز توالت‌ام. با يك دست موهايش را برس مي‌كشد و با دست ديگر سشوار را بالا و پايين مي كند. از خودم مي پرسم موهاي محمد تا چه اندازه از خريدن سشوار جديد خوشحالند؟
بيدار شده ام و محمد ايستاده است جلوي آينه ي ميز توالتم و سشوار مي كشد موهاي خرمايي اش را. و مادرم از وسط پذيرايي داد زده است كه خشك مي كند ريشه ي موهايت را آن لامذهب. هميشه همين را ميگويد. هر روز كه محمد وقت رفتن موهايش را سشوار مي كشد. محمد سشوار كشيدن اش كه تمام مي شود "چشم" اي مي پراند. با خودم فكر مي كنم بزرگترين حماقت اين است كه فكر كني ديگران احمق اند. تعجب نكنيد. از آخرين جملات قصارم بود.
جدا اگر هيچ كس فكر نمي كرد كه ديگران احمق اند، دنيا گلستان مي شد. هيچ كس جرات نمي كرد دروغ بگويد. هيچ كس پشتِ كسي صفحه نمي گذاشت. سر كسي كلاه نمي رفت. دزدي نمي شد. ريا، فريب، خيانت، پنهان‌كاري و تقريبا اكثر نا هنجاري هاي ديگر منشا اش همين تفكر «احمق پنداري» است. و چقدر مي تواند سخت باشد، اينكه مطمئن باشي كسي اين فكر را در موردت مي كند و طرف هم مطمئن باشد كه احمق تر از اين حرفها هستي كه بفهمي چه عقيده اش را نسبت به خودت.
معلمي داشتيم كه ادعا مي كرد از نوع طراحي مان مي فهمد چطور شخصيتي داريم. مثلا از نوع خط هاي من مي گفت كه خيلي خشنم. هه! منطق اش هم اين بود كه خط هايم فوق العاده خشن اند و بي مهابا اند. كاري به راست و دروغش ندارم. ربط اش به ماجراي بالا به اين است كه وقتي يك مشت خط نشان مي دهند كه چطور فكر مي كني و چه كاره اي، طرز خنديدن و راه رفتن و حرف زدن و نشستن و نگاه كردن، نشان نمي دهد؟
همين ديشب به يك نظريه جديد رسيدم. آن هم اين است كه : «گاهي اوقات انجام يك كار كوچك مثل خوردن چاي يا حتي پوشيدن نوعي جوراب وقتي اضافه شود به اطلاعات قبلي اي كه از تو در ذهن ديگران ذخيره شده‌است ، به آنها اطلاعات جديدي مي دهد كه حتي از مخيله ات هم عبور نمي كند.» آنوقت تو هي ديگران را احمق فرض كن.
بيدار شده ام. و نشسته ام لبه ي تخت و خيره شدم به محمد كه دارد يك مشت ژل مي مالد روي موهايش. و مادرم داد زده است كه ديرت شد!
راستي! هر وقت از خواب بيدار شدي، شده اي. اما كاش كمي زودتر.

۲۰۰۹/۱/۳۱

"تبريك نگوييد لطفا"

بعد از ظهر- داخلي
خوابيده ام روي تخت. چشم هايم آن بالا، توي سفيدي سقف غرق شده اند. با خودم فكر مي كنم اين روزها كاري مفيد از خوابيدن هست؟
شب- خارجي
عمه ام آمده بودند خانه مان. رفتند. من و مامان و فاطي آمده ايم پياده روي. همين جا . تا سر خيابان مان مي رويم و بر مي گرديم. توي كوچه مان گربه اي با پلاستيك زباله هاي همسايه مان عشق بازي مي كند. دلم مي خواهد با گربه هاي كوچه مان درد دل كنم. از خودم مي پرسم من خوشبخت ترم يا گربه هاي محلمان؟
شب- داخلي
باور كنيد هيچ كاري جز خوابيدن ندارم. شما را به تمام مقدساتي كه مي پرستيد. يكي به من بگويد بايد چه كنم.
نشسته ام پشت كامپيوترم. زل زده ام به ضد ويروسمان كه هي پيغام مي دهد كه يك ويروس كشف كرده. دلم مي خواهد بروم روي يك قله بلند. از آنجا زل بزنم به شهرمان.(ترجيحا هوا ابري باشد) از همان بالا هرچه داد دارم بزنم بر سر مردماني كه هيچ نگاهت نمي كنند. چه زير دستشان باشي. چه اين بالا.
دلم مي خواهد بروم توي كوچه مان. دست هايم را بكنم توي جيب شلوار جينم. هر دو دستم را. بعد با صداي بلند از آن چهچه هايي كه سلنديون مي زند، بزنم. و هيچ كس فكر نكند ديوانه ام.
محض رضاي خدا. يكي بيايد زانو بزند و دست هايش را بگيرد آن بالا. همان بالاي سرش و چشم هايش را ببندد و از ته دل من. از آن ته ِ ته. داد بزند. به جان عزيزتان من كارداني هستم. كارداني بوده ام. از همان لحظه‌ي متولد شدنم. و هيچ احتياجي به مدرك شما نيست.
محض رضاي خدا يكي بيايد بشيند لبه ي تختم. زل بزند به صورتم و بپرسد چته؟ يكي برايش مهم باشد كه من دارم دغ مي كنم. دغ را اينطوري مي نويسند. نه؟ شايد هم دارم دق مي كنم. كسي چه مي داند.
از خودتان نپرسيد كه چرا بايد بياييد به جاي من داد و بيداد كنيد. آخر توي شهر ما وقتي دختر داد مي زند مي گويند عجب دختري! صدايش به هفت خانه آنور تر مي رود. توي شهر ما وقتي دختري داد نمي زند و مي رود توي اتاقش و بي صدا گريه مي كند. مي گويند دختره ديوانه شده. توي شهر ما وقتي دختر نه گريه مي كند و نه داد. مي گويند عجب بي غيرت است اين دختر! خلاصه كه توي شهر ما همه ي كارهاي بد و خوب براي پسر ها مجاز است.
شب- داخلي تر از هر داخلي
سرم را كرده ام زير پتو و به زحمت نفس مي كشم. ( يكي بگويد مگر مجبوري دختر) سرم را كرده ام زير پتو و از آن چهچه هاي سلنديون گوش مي كنم. از آن چهچه هاي سلنديون گوش مي كنم و با خودم مي گويم تو اين همه كوچكي؟
صبح- داخلي
دارم كاغذ باطله هايم را جمع و جور مي كنم كه برمي خورم به جلد كتاب اطلس گيتا شناسي ام. قبلا ها خيلي خيلي به جغرافيا علاقه داشتم. اين كتاب را محمد براي تولد 11 سالگي ام خريده بود. اما حالا جز جلدش چيزي نمانده است.
گاهي اوقات توي وسايل و نوشته هايم به چيز هايي بر مي خورم كه خيلي خيلي برايم جالب است. مثلا نوشته هايي كه كمِ كم مربوط به چهار پنج سال پيش اند. وقتي مي خوانمشان اصلا باورم نمي شود كه من نوشته باشمشان. بس كه خوب نوشته شده اند. بس كه نوشته شدنشان توسط يك دختر چهارده پانزده ساله بعيد است.
داشتم مي گفتم. از اطلس گيتا شناسي ام فقط يك جلد باقي مانده است. جلد را باز مي‌كنم كه تويش را نگاه كنم. اگر گفتيد توي جلد اش چه نوشته بودم؟
از بچه گي عادت داشتم هر كجا كه مي شد. روي روزنامه هاي ورزشي محمد، زير پله هاي حياط مان. رويا پشت جلد كتاب هاي درسي و غير درسي ام به عنوان يادگاري يا به هر عنوان ديگري، شعري، حرف نقضي يا خزعبلي از خزعبلات خودم مي نوشتم.
پشت جلد اطلس گيتا شناسي ام نوشته بودم" هرگز يادت نرود كه تو آنچنان بزرگي كه مي پنداري. راستي! تو چقدر بزرگي ؟" اين نوشته مربوط مي شد به سه يا چهار سال پيش. باورم نمي شود. آن موقع نه كلاس ان ال پي رفته بودم. نه در اين زمينه مطالعه اي داشتم.
از آن گذشته. چرا الآن بايد به آن بر بخورم؟
و من چقدر زود يادم رفته بود. از خودم پرسيدم. راستي من چقدر بزرگم؟ اصلا از نظر من، زهرا كارداني يعني كي؟
من شايد همان عكاسي باشم كه مادرم هر روز برايش غذا درست مي كند. و شايد همان نويسنده اي كه خواهرم نوشته هايش را مي خواند و گاهي مي گويد از خواندنشان لذت مي برم. من شايد همان سكوت مانده در نگاه پدرم هستم و لبخند دوستانم. من شايد قهقه ي الناز ام. شايد چشمك آيدا و شايد همان اشك خشك شده ي نگاه مادر بزرگم هستم، توي نماز هاي شبش.
همين؟ چقدر زود يادم رفت كه من تنها، چيزهايي نيستم كه ديگران توي فكرشان از من ساخته اند.
چقدر زود يادم رفت من همان استاد دانشگاهي هستم كه با همه ي استاد هاي دانشگاه فرق مي كند. من همان نويسنده اي هستم كه از همه ي نويسنده ها نويسنده تر است. من همان روشنفكر تحصيل كرده اي هستم كه حرفي تازه براي گفتن دارد. همان عكاس بزرگي كه هيچ كسي نمي تواند نگويد عالي مي بينم. هرچند كه گفتن ديگران اهميتي ندارد. من همان زهرايي هستم كه خدا وقتي از آن بالا مرا به فرشته هايش نشان مي دهد، لبخند مي زند. چقدر زود يادم رفت!
بعد از ظهر- داخلي
رفته ام همه ي كتاب هايم را از توي انباري آورده ام و گذاشتمشان توي كتابخانه ام.
ديوانه ام. نه؟






پانويس:
1* آمده بوديد تبريك بگوييد نه؟ دست نگه داريد لطفا. هر گونه تبريك شما به منزله ي فحشي گلاب به رويتان ركيك محسوب مي شود. چرا ؟
تصور كنيد روز قيامت شده و دارند بهشت و جهنم را قسمت مي كنند. تصور كنيد از هفت طبقه ي بهشت نصيبتان زير پله باشد. چه حالي خواهيد داشت؟ زحمتتان دوباره تصور كنيد همه ي بهشت و جهنم بيايند ديدنتان و تبريك كه نصيبتان بهشت شده. آخر بهشت بهشت است ديگر چه پِنت هوسش چه زير پله اش.
خودمانيم چه حالي خواهيد داشت؟
من اگر باشم اولين چيزي كه از ذهنم مي گذرد اين است كه كاش همه ي اين ها خواب باشد و هر چه سريع تر با صداي جيغ مادرم يا غر‌هاي پدرم يا خنده هاي خواهرم يا سشوار كشيدن برادرم بيدار شوم. بيدار شوم و همه ي تلاشم را بكنم كه نصيبم پنت هوس باشد نه زير پله.
دروغ مي گويم بگو دروغ مي گويي.
2*خودم مي دانم فيلمنامه نوشتنم در حد افتضاح است.

۲۰۰۹/۱/۲۶

"طعم تلخ تنهايي"


جمعه بود. محمد فوتبال نگاه مي كرد. استقلال بود با نمي‌دانم كدام تيم . دقيقه‌ي نمي دانم چند بازي بود. نمي‌دانم كدام بازيكني گل زد. چه بساطي شد! همه ريختند سرش كه بغلش كنند. بازيكن مذكور اما همه را پس زد و دويد طرف نيمكت ذخيره ها و در حال دويدن با انگشت، اشاره كرد به بازيكني كه نمي‌ديدي اش. يعني اصلا توي كادر نبود. دويد و از يك مشت آدم كه ايستاده بودند كنار نيمكت هم گذشت. و خودش را پرت كرد توي بغل يكي كه باز هم اسمش را نمي دانم.
با خودم فكر كردم ممكن است فوتبال مسخره ترين كاري باشد كه توي زندگي ام ديده باشم. ممكن است فوتبال ديدن محمد حالم را به هم بزند. اما همين مسخره ترين، گاهي مثل زندگي مي ماند. توي زندگي هم همه دريغ مي كنند كه توپي را پاس ات بدهند. توي زندگي هم تازه وقتي گل مي زني همه مي فهمند چه عجوبه اي هستي. وقتي گل مي زني همان هايي كه از تو فرار مي كردند مي دوند طرفت و تو از آنها فرار مي‌كني. وقتي توي زندگي يك كاري مي كني كه خيلي كار است. دلت مي خواهد بدوي و خودت را بياندازي توي بغل كسي كه همان اندازه برايت خوشحال است.
از خودم پرسيدم پيدا مي شود همچين آدمي؟ آن هم توي دوره اي كه هركسي فكر نردبان كردن كناري اش است براي خودش. استاد شاگرد را نردبان مي كند براي اسمي شدن خودش. شاگرد استاد را نردبان مي كند براي مشهور شدن خودش. شايد هم برعكس. مساله ي نردبان كردن دوست ها هم كه خيلي قديمي است.
اين روزها خيلي به مساله دوست داشتن و دوست داشته شدن فكر مي كنم. سريال حضرت يوسف را كه مي‌بينم كلي دلم مي گيرد. كلي حسودي ام مي شود به يوسف كه اين همه خدا دوستش داشت و از طرفي يك عالمه دلم براي زليخا مي سوزد. فكرش را بكن من كه در ميان بهت همگان قطره اي اشك براي فيلم " ميم مثل مادر" نريختم مثل احمق ها براي زليخا گريه مي كنم. كاري به اينكه بعد ها قصه هَپي اِند مي شود و به سلامتي شما. . . ندارم. كلاً دلم براي همه ي كساني كه يكي را دوست دارند كه دوستشان ندارد مي سوزد. حس خيلي بدي دارد دوست داشتن كسي كه حتي اسمت از فكرش عبور هم نمي كند. اين را شايد سال اول راهنمايي ام تجربه كرده ام. اما تلخي اش هفت، هشت سالي هست كه زير دندانم دارم‌اش. تلخي اش از هر چيزي كه بگويي بيشتر است. از اسپرسو، از كلپوره، از... .
اين اصلا ربطي به آن نداشت. زليخا به فوتبال را مي گويم. اما داشتن يك دوست خوب و دوست داشته شدن تقريبا يكي است. اصلاً هم كاري به دوست داشته شدن توسط يك جنس مخالف و موافق هم ندارم.
خسته ام. چند وقت پيش دوست داشتم خودم را بالا بياورم. خودم و تمام حس دوست داشتن هايم را. دوست داشتن دوست هايي كه فقط از دوست بودن اسمش را دارند. دوست. دوست هايي كه هروقت گل مي زني و مي پري كه بغلشان كني يا جا خالي مي دهند و با سر مي كوبَنت زمين. يا اينكه محكم بغلت مي كنند و از پشت چاقو را تا دسته توي پشتت فرو مي كنند. حالم به هم مي خورد از اينكه مثل احمق ها همه را دوست داشته باشم. مثل احمق ها اعتماد كنم به كساني كه چشمشان به اين باشد كه چه مي كنم تا همان كار را بكنند. كه بروند و سعي كنند كاري بكنند كه بهتر از تو باشند. جالب آنجاس كه كلي هم ادعا كنند كه دوستي شان كلي عميق است با تو. خواهرم اين وقتها مي خندد. و ميگويد دوست خوب نميگويد من خوبم. نشان مي‌دهد.
اين طور وقت ها كه نُطقم باز مي شود و براي مادرم سخنراني مي كنم. همان طور كه زل مي زند روي بافتني كه دارد مي بافد مي‌گويد روي هيچ كسي جز خدا نمي شود حساب كرد، دختر جان. همه ي اين حرف ها را حفظم. اما ... اما نمي دانم شايد عالم بي عملم. اما باور كنيد خيلي سخت است تمام زندگي ات را تنها سر كني و دلت را به اين خوش كني كه با همه متفاوتي. لبخند زدن به كساني كه مطمئنند كه دوست تو اند و تو مطمئني هيچ دوستي‌اي بين تو و آنها نيست. سخت است.حداقل براي من سخت است كه نيمي توانم احساسم را نشان ندهم. نمي توانم حقيقت را نگويم. نمي توانم بگويم از ديدنت خوشحال شدم وقتي نشده باشم.
نه اينكه هيچ دوستي نداشته باشم. نه اينكه تنهاي تنها باشم. اتفاقا من از معدود آدم هايي هستم كه معتقد است هيچ وقت تنها نيست. اما گاهي اينقدر كه نبودن 10 چيز توي زندگي به چشم مي آيد بودن 2 چيز به چشم نمي آيد. نه من تنها نيستم. خدا هست. مادرم هست. خواهر و برادر و بابايم هم هستند. و كلي از مردم شهر كه توي اتوبوس مي بينمشان هستند. دلارام و نعيمه.خيلي هاي ديگر. همه هستند. و از همه مهم تر، خودم هستم.اما آرزو به دلِ داشتن دوستي هستم كه مثل خودم اين طور باشد( الآن كف دستم را صاف نگه داشته ام بين زمين هوا(صاف و صادق)). مادرم قديم تر ها مي گفت "ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد". نمي دانم. يا من ديوانه نيستم. يا هيچ كس مثل من ديوانه نيست. شايد هم هست و نمي داند و نمي دانم. نگران نيستم. بالاخره همه روزي مي فهمند زهرا كه بود.
اين روزها تصميم گرفته ام ديگر دنبال هيچ چيزي نگردم.
»» روزي خود به دنبال تو مي دود. آسوده باش! ««
علي (ع)




۲۰۰۹/۱/۱۸

خاطرات يك دختر، وسط هوا

اين روزها روي هوا ترين دختري هستم كه مي تونه روي كره ي خاكي وجود خارجي داشته باشه. نه درسي نه دانشگاهي نه كاري نه ...
هفت ماهي هست كه به صورت بسيار پروفشنالي در حال مكيدن ثماق، آن هم از نوع اعلايش به سر مي برم. دقيقا از همان موقع كه كنكور داديم. دو ماهي منتظر نتايج نيمه متمركز بوديم كه گفتن پاشين بياين كنكور عملي بدين. كنكور عملي هم داديم. و از همان تاريخ( 17 آبان) تا به اكنون منتظر نتايج ايم. ما هم در يك حركت انتهاري و در حاليكه اعتماد به نفسمان در حد 100 بود در كنكور امسال ثبت نام نكرديم!
اس ام اس هايي رسيده در اين روز ها يا هاكي از آه و فغان دوستان از نيامدن نتايجه يا گلاب به رويتان ...
چند روز پيش كاري توي روزنامه پيدا كردم كه بدك نبود. اما با خودم فكر كردم اومديم و رفتي سركار و هفته اي گذشته و نگذشته نتايجِ ... تان اومد. بعد تكليف كارت چي ميشه.
چند تن دوستان عطايش را به لقايش بخشيدند و به سلامتي تشريف بردند خانه بخت. يه نفر هم طبق آخرين خبر از خبرگذاري "دلي نيوز" سر از دانشگاه علمي كاربردي در آورده.
هِي... ما مونديم و حوضمان. اونقدر به اينو اون گفتم واسه كنكورم دعا كنن كه هركي مي بينم ازم مي پرسه بالاخره اومد نتايجت يا نه. شايد اونا هم مي خوان بدونن چقدر مستجاب الدعوه بودن. تازگي ها ديگه خودم بعد از سلام مي گم اگه مي خواي از نتايجم بپرسي كه اومده يا نه، هنوز نيومده. و در اينجا ابروهاي طرف بالا مي ره.
يكي از دوستام واسم يه لقب جديد انتخاب كرده. طفلكِ منتظر!
تا بعد

۲۰۰۹/۱/۳

اولين برف زمستاني

به بهانه ي اولين برف زمستاني كه نشست روي شانه ام. راستي! كسي برف را خوش آمد گفت؟

۲۰۰۹/۱/۲

" "(4)

از سر خيابان كه مي زنم توي كوچه مان. بقال و چقال و حتي زنهاي كوچه نشين مثل بز زل مي زنند توي چشمانم. انگار از زندان آمده باشم. مريم خانوم چادرش را مي گيرد به دهان و زنبيلش را دست گرفته و نگرفته مي پرد جلوي راهم. سلامش مي كنم. از حالم مي پرسد. نگاهم نمي كند. مي گويم كه خوبم. زنبيل توي دست همان طور سر پا ايستاده و چيزي نمي گويد.
در خانه عين در كاروانسرا باز است. مي زنم توي خانه و يا اللهي مي پرانم. نه كسي مي گويد بفرمايم نه اينكه دقيقه اي صبر كنم كه چادر بر سر بكشند. حتما ننه تنهاست. نرگس هم مثل هميشه يا خانه ي حشمت خانوم بافتني ياد مي گيرد يا خانه ي ... خانه ي ... اسم معلم خياطي اش يادم نيست. حياط مثل هميشه ريختو پاش است. مثل هميشه كه نه. از وقتي ننه افتاده شد و امورات خانه افتاد دست نرگس اوضاع ما ريخت و پاش شد. چراغ توالت گوشه‌ي حياط روشن است. مي روم مي نشينم روي ايوان و خيره مي شوم به حوض لجن گرفته مان كه زماني آبي بود. خيلي آبي. بوي گندش حياط را پر كرده است. فكر ننه را مي كنم كه چطور اي بوي گند را تاب مي آورد. آن هم ننه. كه تاب بوي پاي بابايم را نداشت. بي چاره بابايم. صداي كليد انداختنش كه مي پيچيد توي دالان و مي ريخت توي حياطو بعد هم توي اتاق ننه دادش به هوا مي رفت كه اول پاهاي را بشور مَرد. باباي بيچاره ام را بگو. خم مي شد روي پاهايش و جوراب هارا مي كند. پاچه ها را مي داد بالاو مي رفت توي حوض. نمي دانم چرا كف پاهاي بابايم صاف بود. صاف صاف. هيچ خطي نداشت. ننه ام مي گفت عين جيبش مي ماند. صاف صاف. بس كه بي عرضه است اين مرد. داشتم مي گفتم خم مي شد روي پاهايش و جوراب هارا مي كند. پاچه ها را مي داد بالاو مي رفت توي حوض و مي نشست روي لبه حوض. سرش را مي انداخت پايين و خيره مي شد روي پاهايش و هن هن مي‌كرد. من اما عاشق بوي پاي بابايم بودم. عاشق بوي پتوي كه شبها مي كشيد رويش. صد تاي آن عطر بو گندويِ دم حرمي آن مردك كه ننه عاشقش بود مي ارزيد. بوي پاي باباي مرا نمي توانست تحمل كند اما نه بوي پاي اين مردك را مي‌فهميد نه بوي گند تنش را. عاشقش بود شايد. اما مطمئنم بابايم را دوست نداشت. جاي بابايش بود بابايم. حالا افتاده است كنار خانه و ماه به ماه كسي حمامش نمي‌كند. بوي گندش خانه را برداشته است. ننه را مي گويم.
نه اينكه فكر كنيد ننه ام از آن زن هاييست كه بعد سرگذاشتن بابايم كلفتي خانه هاي مردم را كرده است و حالا از تك و تا افتاده است. نه. نه فكر مارا كرد. نه آدم كلفتي خانه هاي مردم بود. اگر بود كه بابايم سر گذاشته و نگذاشته زن ممّد نقاش نمي شد. مي شد؟! نمي‌‌دانم!
صداي كليد انداختن مردك مي ريزد توي دالان. مثل هميشه اول كليد را مي پيچاند توي قفل و محكم روي لت ديگر در لگد مي زند. لت اولي دومي را رها ميكند. پشت سرش در را با پا به هم مي كوبد. دستش پر است حتما. ننه عاشق دست پر آمدنش است. مي زند توي حياط و نگاهم ميگيرد به نگاهش. سلام ميكنم. سلام ميكند. انگار نه انگار كه يك ماهي گم و گور بوده ام. هميشه همين طور است. توقع دارد بپري از سرو كولش بالا كه خسته نباشي بابا جان كه از صبح جلوي مغازه ات زاغ سياه زن و دختر هاي مردم را چوب زده اي. گفته بودم كه نقاش است. هم نقاش است هم مغازه ي رنگ فروشي دارد.
در مي زنند. وقتي من خانه ام هيچ كس زحمت باز كردنش را به خود نمي دهد. از خودم مي‌فهمم و مي روم بازش كنم. از دالان مي گذرم و مي رسم به در. دستگيره اش را مي كشم و با پا مي كوبم روي لت ديگر كه رها كند جفتش را. رها ميكند. پشت در خواهرم ايستاده است. باز هم فقط مي توانم زل بزنم توي چشمهايش. كرم آردن باز هم روي صورتش ماسيده است.
ادامه دارد